Friday, July 4, 2008

خاطره ای از حمد آقا

احمد آقا، مدتی در یکی از بیمارسنانهای سوئد بستری بود، شبی که خوابیده بود، با سر و صدای مریض تخت بغلی بیدار شد و دید که بیمار تخت بغلی که گویا مبتلا به دمانس بوده شروع به ره رفتن کرده و سرم وصل به بازوی احمد آقا را می کشد. حمد آقا که دیده بود زورش به آن بیمار نمی رسد، زنگ بالای سر تختش را به صدا در می اورد. وقتی پرستار می رسد. احمد آقا می گوید: یاگ سور، بعد این اومده هی داره سرم من را می کشه! فکر کرده بود، همین دو کلمه سوئدی را بگه، کافیه و اون پرستار سوئدی ، بقیه حرف ایشونو می فهمه.........................

No comments: